.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

توضیحات اجمالی

صمد(سیبیل – مجسمه‌ای که عکسهای یادگاری زیادی از آن در صفحه می‌بینید) در نگاهِ اول، دوم، سوم، چهارم و پنجم یک مجسمه است. همینجور در نگاه‌های بعدی هم مجسمه است تا وقتی داستانش را بدانید. داستانش را که فهمیدید هم صمد هنوز مجسمه است، متاسفانه قواعد فیزیک در دنیا دستمان را بسته. تبدیل به چیز دیگری نمی‌شود؛ اما نگاه شما نسبت به آن فرق خواهد کرد. صمد یک زیست شاعرانه است…شیوه‌ای برای مردمان آزاد دنیا. برای اسب‌های سیاه…که رام نمی‌شوند.

عکس‌های یادگاری صمد،  قابلیت‌هاش، هزینه‌های بردن به خانه و الخ

خرید که واژه درستی نیست، درخواست حضانت برای داشتن صمد

مردک می‌خواست چند کیلومتر را در هشتاد سانت جا کند. لندهور دوزاری.

************************************************************************************

*

مانیفست صمد

صمد ها در دنیا زیادند. آدمهای بزرگی که هر روز در خیابان‌ها راه می‌روند و هر البته هر روز قدمهایشان بار سنگینتری را روی کره زمین می‌گذارد. من حتی گرم شدن کره ی زمین را،حداقل بخش زیادیش را، تقصیر ایالات و جماهیر و خلق نمی‌دانم. شرم دارد زمین را آب می‌کند. شرمِ راه رفتن مجنونانه ی صمدها روی زمین.

این مجسمه‌ها برای این است که برداریم بدهیم به آدمها بزرگی که احتمالا تاریخ معاصر و غیر معاصر هیچ یادی از آن‌ها نمی‌کند. به نظرم حتی بهتر است خودمان برداریم بدهیم به خودمان. برای اینکه کره زمین حداقل چند درجه‌ای خنک شود. برای اینکه ما به عزیزان احتمالا نزدیکمان که حتی لفظ هنرمند را از روی زمین برنمی‌دارند بپوشند بفهمانیم در بی‌رحمانه ترین حالت دنیا یک نفر هست که میبیندشان – حتی اگر آن یک نفر خودشان باشد – که دنیا دست‌های زیادتری رو شانه‌ها لازم دارد.

تکرار در ادبیات عنصر مهمیست، همانطور که استعاره، همانطور که صمد. ما هرچقدر لازم داریم در جهان شخصی خودمان غرق شویم، من هرچقدر دوست دارم از هر چیز فقط یک عدد در جهان باشد..این یکبار تکرار را ترجیح می‌دهم. ما مجسمه صمد را تا جایی که زنده باشیم، تا وقتی صمدها روی زمین باشند درست می‌کنیم چون این یکجا باید همرنگ هم باشیم و یکدست.

داستان صمد

صمد سرش را از روی ستاره های بالشتش برداشت. این کارش به تبعیت خورشید تازه طلوع کرده بود. عمودی شد و پاهایش را گذاشت روی گلیم قدیمی اتاق، هم ردیفِ پایین ترین ردیف کتابخانه. امروز روز آخر بود. 13 سال پیش حوالی انقلاب وقتی همینجوری داشت ول می‌گشت رفت داخل یکی از آن مغازه‌های پر از کاغذ. به مغازه سلام داد. مغازه جوابش را داد، ما اگر آنجا بودیم جواب را نمی‌شنیدیم، بعد مغازه یک دفتر بینهایت زیبا از نظر خودش، و معمولی و بی‌مایه از نظر ما، را به صمد پیشنهاد داد. صمد عاشق دفترها شد و همه‌شان را برای تمام عمرش برداشت. آمد برود حساب کند که مغازه گفت مهمان من. صمد بدون تعارف پذیرفت و آمد بیرون. مغازه دار تا سالها بعد نمی‌دانست چه شد که آن سریِ خیلی معمولی دفترهاش یکهو نیست شدند. هرچقدر دوربینها را هم نگاه کرد نفهمید. بالاخره هرکس نقاط کور خودش را خوب می‌شناسد، و مغازه هم مستثنی نبود.

از تخت بلند شد رفت تو دستشویی. روبروی آینه وایساد و بعدِ سلام ازش یک بیت شعر خواست. همینطور که آینه داشت میخواند شروع کرد مسواک زدن. درست است روز آخر بود و بازهم مسواک زد؛ اما از اینکه رد خمیر دندون افتاد روی پیژامه‌اش اندازۀ همیشه ناراحت نشد. چرا شد. منتهی سعی کرد نشود.

قبل نشستن روی کاسه خودش را توی آبِ کاسه نگاه کرد. به کاسه سلام نکرد. رفاقتشان بیشتر توی سکوت می‌گذشت. بیشتر به هم تکیه می‌کردند تا اینکه با هم حرف بزنند. نشست خودش را خالی کرد و حواسش را جمع کرد که فقط شماره‌های یک و دو بریزند بیرون و کار به حروف نرسد.

وقتی داشت خیلی آرام کره را روی نانِ تست نشده –  طوری که هیچکدام دردشان نگیرد – می‌مالید لیست کارهای مانده‌اش را نگاه کرد: “نجات دنیا” “کشیدن یک نقاشی بدونِ ترس” و “حرف زدن با آدمها” عمرا این آخری را انجام می‌داد. هرچند هرموقع می‌گفت عمرا تمام کائنات می‌افتادند رویش که آن اتفاق خاص بیوفتد. امروز روز آخر بود، کار زیادی نمانده بود. سفره و کارهای مانده‌اش را جمع کرد. لباسش را پوشید. کارد را برداشت، رفت نشست روی صندلی محبوبش روبروی تنها پنجرۀ خانه. بالا سمت چپ قفسه سینه، بین استخوان سه و چهار، را شکاف داد و گذاشت کلمه‌هاش بزنند بیرون. چون روز آخر بود فشارشان کمتر از همیشه بود. پخته تر شده بودند و دیگر هیجانات جوانی نداشتند.  حوالی غروب تا قطره آخر آمدند بیرون. صمد در شیشه را بست و گذاشتش کنار 1998 امین بطری. و حالا 1999 بطری داشت.

نمی‌خواست نقاشی بکشد، می‌ترسید. بیخیال انجام دادنش شد. دفترچه‌ها را برداشت، بطری ها را گذاشت ، از خانه یکجوری متفاوتی از همیشه خداحافظی کرد و زد بیرون. در کوچه با دستگیره ی در، درخت، جوب، چندتا برگ سبز، چندتا برگ خشک حال و احوال سریعی کرد و وقتی رسید به خیابان از یک سمند تاکسی خواست که او را هم ببرد. سمند وایساد. راننده گفت: «لکنته باز خراب شد» صمد سوار شد و ماشین دوباره راه افتاد. راننده گیج شده بود. حالا سوار بود و می‌خواست برود بهشت زهرا. حوالی غروب بود و راننده یکهو بعد سالها هوای قبر مادرش را کرد. بیخیال کار شد و رفت سمت بهشت زهرا.

صمد آخرین صفحه دفترچه را باز کرد و نوشت:

 

آزادی برای پرنده‌ها خوب است.

برای انسان؟ بعید می‌دانم.

 

 

 

رسیدند. صمد پیاده شد، بهم نگاه نکرد، چشمهاش چسبیده بودند به زمین، سخت، خیلی سخت ازم دو تا گل نرگس خواست و نگرفته با عجله رفت رفت خوابید توی پارچه ی سفید و تمام.

دو نفر داشتند برایش یک قبر 80 سانتی می‌کندند و این یعنی هیچ حسابش نمی‌کردند. 80 سانتی متر یعنی تمامی علوم آکادمیک از فیزیک گرفته تا آمار قرار است در آینده وجودت را نفی کنند. جا نشد.

کشیدندش بیرون. یکیشان کله‌اش را خاراند. آن یکی گفت :«مردک نیم‌متر هم نیست. چه مرگشه جا نمیشه؟» و بعد با حرص دوباره انداختنش توی چاله و شروع کرد رویش خاک ریختن. 

بهشان گفتم:«سلام. چاله براش خیلی کوچیکه»

گفتند:«سلام. نه نیست» 

یک ساعتی وایسادم نگاهشان کردم که با ناامیدی دست و پا می‌زدند صمد را خاک کنند. اما فقط توانستند به زور پایش را خاک کنند و بعد بخاطر اینکه چرا چاله را بزرگتر نکنده بودند به هم سرکوفت زدند. من گفتم:«دارین یه اسب وحشی رو خاک می‌کنین» وقتی ازم گل خواست بویش کردم. بوی اسب وحشی میداد. چشمهاش هم چشمهای یک اسب آزاد بود. آن یکی کله‌اش را خاراند، می‌دانست دارم جدی حرف می‌زنم. یک اسب سیاه که  کلمه‌هاش دورش پیچیده بودند. دلم میخواست روی یالهای سیاهش دست بکشم. پارچه نمی‌گذاشت. گل‌های نرگس را برای خودم برداشتم. اگر می‌توانستند خاکش کنند این بهار یک درخت جای میوه کلمه میداد بیرون.

 

 

قابلیتهای صمد

صمد به خودی خودش سفید است، رنگ گچ. مایه ی اولیه ی این استعاره ی مجسم. اما…اگر خواسته شما باشد ما صمد را با پالت رنگی غم خودتان می‌سازیم. هرچند بی رنگیِ سفید در این یک مورد خاص غمگین‌تر است. کمی واضح‌تر: صمد در هر رنگ/رنگهایی که شما دوست داشته باشید برایتان ساخته می‌شود.

صمد به خودی خودش رویش داستان نیست، ما روی صمد خودمان با ماژیک یک داستان نوشتیم. دوست دارد رویش چیزی  بنویسند و بعد گذاشتیمش روی طاقچه شما هم همین کار را بکنید.

یک قابلیت دیگر هم دارد، صمد برایتان نقاشی شود (با کمال احترام یکم افزایش هزینه داره)

 

هر مسئله‌ای پیش آمد بهمان از طریق شبکه‌های اجتماعی پیام بده.

قیمت صمد

 270 هزار تومن | به مقیاس موسس ریدتودریم معادل 4 عدد پپرونی اعلا در پایتخت تهران

منتهی چیزی که ما از شما می‌گیریم یک چیزی است بین 270 تا 100 هزار تومن. چطور؟ صمد زاده و مرده کلمات است. یک بخش از زندگی صمد را روایت کنید. داستان خوب می‌ارزد. زیاد هم می‌ارزد. ما داستان را می‌خوانیم و هرچقدر حق بود و به اندازه لذتی که بردیم کمتر می‌گیریم.

*ما همیشه گفته‌ایم پول دوست داریم اما پول همه چیز نیست. اگر بخاطر پول میخواهید قید داشتنِ صمد را بزنید، در اینستاگرام یا تلگرام به ما پیام بدهید و بقیه‌اش را بسپارید به ما

مراحل ثبت سفارش:

1. ابتداعا برای خریدن صمد نیت کنید و سپس روی دکمه‌ی “درخواستِ بردن صمد به خانه”  ضربه بزنید

2. یک صفحه برایتان باز می‌شود، در آن رنگ و ویژگی‌های صمد رو انتخاب کنید ایضا اطلاعات شخصیتان 

3. پایین آن صفحه یک گزینه هست به اسمِ درخواست حضانت برای صمد . پول و اینها را که پرداخت کردید، ما سریعا خدمتتان تماس می‌گیریم.

4. (لازمه این قسمت خواندن توضیحات قیمتِ صمد است) اگر میخواهید سرگذشت صمد را بنویسید و تخفیفی بگیرید بعد از فرستادن سرگذشت صمد در تلگرام برای ما هزینه به حساب شما برمیگردد.

3. بین 3 الی 5 روز کاری پست در خانه‌تان را می‌زند و صمد را تحویلتان می‌دهد (نگران هزینه پست نباشید، آن با ما)

×
×

Cart

فرم حضانت صمد