ریدتودریم

ریدتودریم به خلاصه ترین شکلش همان چیزی بود که نوشتم: چند چیز مربوط به نوشتن. اول کار یک کانال بود برای خواندن کتاب صوتی، بعدترش شد جایی که من در آن روزمره نویسی می‌کردم و باز بعدترش شد یک مسابقه آماتور نویسندگی و الان مخلوطی از همه اینهاست بعلاوه یک کارگاه نویسندگی. خیلی زور زدیم که کارهای معمولی و عادی‌ای که بسترشان وجود دارند بکنیم منتها زورمان نرسید و الان نشسته‌ایم اینجا دور هم چای می‌خوریم و کار می‌کنیم هرچند خود من خیلی چایی دوست ندارم اما زندگی یک همچین چیزی‌ست دیگر.

چرا اسمش را گذاشتیم ریدتودریم؟

ما خودمان هم این را هی از خودمان می‌پرسیم و در جواب تو روی هم لبخند می‌زنیم. مخصوصا که فارسی هم می‌نویسیمش. گفتم که اولش قرار بود آنجا کتاب صوتی بخوانیم سر همین اسمش را گذاشتیم Read to Dream. بعدا منتهی کارمان عوض شد و بارها رفتیم که اسمش را عوض کنیم منتهی هربار دلمان نیامد و خب از یکجایی به خودمان آمدیم دیدیم ترجیح می‌دهیم فارسی بنویسیمش چون زندگی با آرزوهای همه‌مان تقریبا یک همچین برخوردی داشته :)) 

تیمِ ما

والا تو این سه سالی که کار می‌کنیم خیلی‌ها آمدند و رفتند (خدا به همراهشان) و از این جمع که پایینتر ذکر می‌کنم عده‌ای عضو ماضی تیم ما هستند ولی چون ما دوستشان داشته‌ایم اسمشان هنوز همینجا مانده و البته که در قلب و اینهای ما

سدجاد جوانمردی

موسس ریدتودریم

بیست و دو سه ساله

مهندس کامپیوتر/کمی گرافیست/ کمی نویسنده/کمی عکاس/علاقمند به اکثر کارهای موجود در دنیا

قبلترها به خودش می‌گفت پیرمرد منتهی بعد به این نتیجه رسید خیلی ضایع است. الان یک “د” به اسم واقعیش اضافه می‌کند و می‌گوید سدجاد.

علاقمند به سفر و یکجا نبودن (واقعا ماتحتش یکجا بند نمی‌شود) و علاقمند به تمام وسائل نقلیه دنیا مخصوصا تریلی

خیلی لاغر و بلند – ناظم دبیرستانش یکبار گفت جوانمردی مراقب باش باد شدیده میبرتت –

مجمع‌الجزایر تناقضات (خیلی دوست دارد این‌را راجع بهش بگویند)

معمولا یک کوله سبز رنگ پشتش و یک گردنبند چوبِ مو گردنش است و هربار شکل ریش‌هایش با دفعه قبلی متفاوت است 

محصل در رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی همدان / منتهی در تهران زندگی می‌کند

سپنتا راد

موسس ثانویه ریدتودریم. ریدتودریم وال، شعار و خیلی چیزهای دیگرش را از او دارد.

علاقمند به دریا، اقیانوس، روایت های درگوشی و هرچیز شخصی دیگر در جهان

فارغ التحصیل روزنامه نگاری 

علاقمند به بخش کردن کلمات و ساختن پیدا کردن معناهای کوچک در آن‌ها

بیشتر از اینکه حرف بزند نگاه می‌کند

خنده‌هایش بلند و گریه‌هایش آرام است

معمولا با یک شلوار انگلیسی مشکی، مانتوی مشکی، شومیز مشکی، شال مشکل و یک گردند شبیه آبنبات سبز در گردنش ظاهر می‌شود.

آرایش کردن بلد نیست اما قشنگ می‌‌رقصد

روایت‌های درگوشی را از بقیه روایت‌ها بیشتر می‌پسندد


علیرضا اسدی

طراح و گرافیست ریدتودریم

بیست و یکساله 

چندباری سعی کرده اما دلش به دانشگاه رضا نداده

مفهوم خاصی برای زندگی ندارد و سعی می‌کند یکجوری قضیه را بگذراند، فکر کنم اینجا بودن سختش است

طرح‌های واقعا عجیبی گاها به ذهنش می‌رسد

با چندین و چند پروژه نصفه نیمه در بغلش

و در نهایت هم گفت که بگم: مغز مثل سگ می‌مونه هرازگاهی باید بچرونیش