.

.

.

.

.

.

.

چطور نویسنده شویم؟

یادگیری‌های دورهمیِ ریدتودریم | شماره یک

.

اگر یک مسابقه کاملا جدی و استاندارد درباره بدترین تیترهای جهان گذاشته شود قطعا این تیتر یکی از نامزدهای اصلی دریافت بهترین بدترینِ تیتر دنیا خواهد بود. نوشتن در وهله اول مسئله‌ای شخصی است؛ اما این روزها انگار نویسنده یک آدم، یک آدمِ خاص است که یکجایی در بالای کوهِ تمام موفقیت‌های دنیا روی صندلی پادشاهی‌اش نشسته‌است و بقیه که در پایین کوهند همه در تلاشند تا آن یک‌نفر بشوند و تا وقتی آن یک‌نفر نشده‌اند نویسنده نیستند. ایضا در میانه‌های راه نگهبان‌هایی نشسته‌اند که کسانی که کاری با آن قله ندارند، نگاهشان به آن نیست و ترجیح می‌دهند راه خودشان را بروند – هرچند ارتفاع زیادی نداشته باشد یا موفقیت خاصی را شامل نشود – با آرامش تمام قتل‌عام می‌کنند.
نوشتن نشات گرفته از درون و در نهایت به درون برگشته‌است – با بازار تجارت کتاب کاری ندارم که تجارت تکلیف روشنی دارد نوشته تقدس شخصی دارد، نیت شخصی دارد، لحن شخصی دارد و اکثرا واقعا به یک شخص که آنهم شخصی‌ست برمیگردد؛ پس هرکس که نشست، دکانی باز کرد و گفت من می‌دانم چجور باید نویسنده شد از طرف من و به احترام جامعه ادبی‌ای که تریبونی ندارند اما اصل جامعه ادبی آنها هستند در روز روشن جلوی دکانش با آرامش شلوار خود را بکشید پایین و جیش کنید. جیش کردن وسط معابر عمومی در حالت کلی امر نهی شده‌ای است و من هم با این موضوع موافقم که باید نهی شود؛ اما جیش کردن در جامه یک اثر ادبی و در حالت کلی‌تر یک هنر زیباست و زیبایی‌اش نشات گرفته از ترکیب رنگی، نحوه چینش کلمات، فرم نوشتار، تکنیک پیاده‌سازی یا ابزار نیست، این هنر از درون گرفته‌شده، همین است که میگویم زیباست. شاعرانگی واقعی باید وسط خیابان باشد، یا شاید هم در کوچه که خیلی کسی آنرا نبیند.
نویسندگی در کنار همه چیزهای شخصی‌ای که به آن بستم، یک شخصیت است و وقتی یک شخصیت تقلید از یک شخصیت دیگر باشد در بهترین حالت با یک کپی زننده و بی‌کیفیت مواجهیم؛ پس من همینجا به نمایندگی از تمام جمعیت خدوم و زحمت کش ریدتودریم از شما می‌خواهم که دست از کپی بودن بردارید، نه فقط در نوشتن که در کل زندگی. به سبک دیگران نگویید، به سبک دیگران ننویسید، نخوابید، جیش نکنید و از همه مهمتر به سبک دیگران عاشق نشوید و اگر هم شدید جان عزیزتان لطف کنید و به سبک عاشقانه‌های معمول برایش عاشقانه ننویسید که تن جماعتی – با اینکه حتی ممکن است هنوز در گور نباشند در گور می‌لرزد. کپی فقط زمانی از دست سر شما و سر ما برمی‌دارد که خودتان شما را بپسندد و ذی‌ارزش بداند؛ در غیر اینصورت اگر خیلی آدم اراده‌مندی باشید کپی نکردن را کپی می‌کنید. زیستن و نوشتن همزمان و در یک بستر اتفاق می‌افتند در واقع دو گزینه بیشتر مطرح نیست؛ یا دارید نوشته‌هایتان را زیست می‌کنید یا زیسته‌هایتان را می‌نویسید. زیست شاعرانه در این دو دنیا تنها چیزیست که کمک می‌کند دور باطل دیگران بودن بیرون بروی. دست شاعرانگیتان که در جایگاه پدری نویسندگی‌ست – را بگیرید و به کوچه و خیابان بروید، بدوید، بخندید، بخورید، حرف بزنید و همه این کارها را شاعرانه انجام دهید، بعد وقتی شب خسته به خانه رسیده‌اید روایتش کنید. نوشتن امر جدایی از زندگی نیست، در واقع نوشتن عینا خود زندگیست منتهی چند بعد کمتر دارد و این فقدان اتفاقا نه نقطه ضعف که نقطه قوت آن است، جای خالی ابعاد را دیگران با خودشان پر می‌کنند.
و ایضا هیچکس به جز خود شما نمی‌داند چطور خودتان را بیرون بکشد، دستش به شما برسد و هیچکس نمیداند شما که هستید؛ البته که خود شما هم نمی‌دانید، حداقل نه کامل. سخت‌ترین قسمت کار این یکجاست، دقیقا همین نقطه. شاعرانگی اصلی‌ترین نقطه‌اش و اگر ماهیتش را بخواهم در یک نقطه خلاصه کنم نقصان، کمبود و ندانستن است. به طور مثال اگر عشق را می‌شناختند شاعرانه بود؟ اگر ما نقصان نداشتیم شاعرانه بودیم؟ ما اگر بدانیم، اگر این جاده ته داشته باشد شاعرانه است؟ قاطعانه می‌گویم نه و زیرش را بدون لرزیدن دست امضا می‌کنم. باید در این جاده ندانستن حرکت کرد، نگاه کرد، حیران شد، روایت کرد و لذت برد. نگذارید کسی اشتیاق شما را خراب کند که اشتیاق اگر خراب شد یک زندگی پشت‌سرش خراب می‌شود. قطعا بلدِ راه جاده شدن و کیف کردن از آن طول می‌کشد که خب رسم اول زندگی و ایضا نوشتن صبر کردن است. زندگی کن، بخوان، بنویس و ازشان لذت ببر بقیه اتفاقات خود به خود می‌افتد، نیوفتاد هم به درک، کیفت را کرده‌ای.

با احترام | سدجاد جوانمردی