.

.

.

.

.

.

.

در ستایش یا عدم ستایش آخر سال

نا داستان‌های ریدتودریم | شماره سه

.

تا اونجایی که روزگار به من اجازۀ فهمیدن داده، اینطور قلمداد می‌کنم که جهان یک قشر خیلی حیوونکی‌ای دارد که بندگان خدا روحشان هم خبر ندارد چه مریضهای سختی‌اند. ظاهرا یک چیزِ راحتی تنشان است اما از داخل، همان لباس یکجوری خرشان را گرفته، چسباندتشان گوشۀ دیوار که حتی برای نفس کشیدنشان زحمت زیادی لازم است. حرفها و شبهام کمک کرد بشناسمشان. آنهایی که خودم سردسته‌شان بودم.
آخر شب‌های من به این صورت می‌گذشت: توی تخت خواب از حجم اضطراب، فشار جامعه و حس واقعی نبودن جوری زانوهام را به هم فشار می‌دادم که صبح روی هرکدامشان نقش برجسته آن دیگری دیده می‌شد.

همۀ جاهای زندگیم، در جمع، بیرون جمع، وقت کتاب خواندن، در حالِ بوسیدن مثل وقتِ دستشویی رفتن تنها بودم. تنهای تنهای تنها. من هیچوقت نتوانستم راحت باشم، مطمئنم که هیچوقت نتوانستم. این چیز خوبی نیست میدانم ولی لااقل فاجعه نیست. من اما پایم را یک قدم فراتر گذاشته بودم، یک قدم خودم را ناراحت تر کرده بودم. راحتی بیشتر برام از وضعیت تبدیل به یک استایل شده بود. درباره‌اش خوب حرف می‌زدم و قیافه‌ام به آدمهای راحت می‌خورد

صبح‌ها یک چیز راحت و بعضا یکم چروک تنم می‌کردم. و معمولا چون دیر بیدار شده ‌بودم صبحانه نمی‌خوردم و می‌رفتم سرکار. آنجا بیشتر از اینکه کار کنم گوش میدادم. حسن معمولا داستان تکراری دوست داشتنِ 7 سالۀ صمیه را تعریف می‌کرد(صمیه خبر نداشت). رضوان دردش پدر و مادرش و آزادی نداشته‌اش بود. فاطمه فقط دوست داشت حرف بزند، مهم نبود از چه. گوش می‌دادم و به مَثَل یک پیامبر بهشان می‌گفتم اگر سخت بگیرند زیرخاک کرم‌ها جای خوردن تف می‌کنند رویشان می‌گویند این خوردن ندارد. که حواسشان باشد عمر و اینهاشان است که دارد سر این چیزها می‌گذرد. زمین خشک کویر در این وضع ترک می‌خورد من که جای خود دارم

به نظرم اگر مارکس را مردن زنش که البته بعدا گفتند برونشیت بوده زنده گذاشته بود جا داشت بردارد یک سطر پایینِ پایینِ مثلث طبقاتی جامعه اضافه کند و وضعیت معنا در زندگی را پایین تر از کارگران جزء در عصر صنعتی قلمداد کند. بگوید اینها بیگانگی را از درون احساس می‌کنند و از بیرون بیگانگی را پس می‌دهند. یا کامو بردارد بگوید من بیگانه را با داستان اشتباهی دادم بیرون و بعد بیگانه را بکوبد و دوباره بنویسدش؛ بر اساس یک داستان واقعی.  

من دارد از این وضعیت دردم می‌گیرد، خیلی هم دردم می‌گیرد اما…هرچه زورهام را جمع می‌کنم نمی‌توانم ازش بیام بیرون. دیشب توی رختخواب به این فکر کردم که اصلا بیرونِ اینجا چیزی هستم؟ وجود دارم؟ حس می‌کنم همه چیز امتداد یک چیز لزج سیاه رنگ است که تویش گیر افتاده‌ام و راه خلاصی نیست.

بنزین داری عزیزم؟ نه خودم را آتش نمی‌زنم. می‌خواهم این لزج‌های سیاه را از تنم پاک کنم بابا هروقت سیاه و روغنی می‌شد بنزین چاره کارش بود. صدای می‌کرد بروم یک 4 لیتری پر کنم بیایم بریزم رویش. البته بنزین چیزهای بیشتری از چربی و روغن از دست بابا می‌برد. بروم چند دقیقه‌ای دراز بکشم توش، چشمهام را ببندم. شاید واقعیتم آمد بیرون و نشست باهات حرف زد. واقعیتم خیلی باهات حرف دارد. هرچقدر که من ندارم او دارد.

شبت بخیر