.

.

.

.

.

.

.

هات‌داگ پنیرِ افلاطونی

نا داستان‌های ریدتودریم | شماره دو

.

امشبم یک فکری هی باهام هست. ما هرچه بزرگتر می‌شویم بُردار واقعیت غمهامان کوتاه‌تر می‌شود. هرچقدر هم که بگویند دنیای آدم بزرگها خیلی ترسناک‌ است و من وقتی بزرگ شدم گفتم می‌خواهم برگردم به دنیای شیرین کودکی نمی‌توانم قبول کنم؛ چون حجم کمرشکن غم کودکی را دیده‌ام. بار آن غمها انقدر زیاد بود که کیلومترها از تمام انواع بشریت دورم می‌کرد. فقط من بودم و غمم. و غم مالِ چه بود؟ یک ساندویچی ته یک کوچۀ بن بست، روبروی باغ فردوس.

من، مامان و بابا شبهای زیادی را در تهران بدون هدف پرسه زدیم. مادرم شبها، مخصوصا شبهای تعطیل، یکجوری می‌شد. انگار دیوارهای خانه حمله می‌کردند سمتش. قرارش را از دست می‌داد. یاد ندارم جمعه عصری را خانه مانده باشد و حالش بد نشود. می‌زدیم بیرون و هیچکداممان نمی‌دانستیم از خیابانهای تهران چه میخواهیم. فقط می‌گشتیم. آهنگی هم این وسط نبود. یعنی مامان دوست نداشت. می‌گشتیم و بابا تمام امکانات تفریحی‌ای که به ذهنش می‌رسید – لیست همیشه یک لیست تکراری بود – را اعلام می‌کرد و با سد غیرقابل نفوذ مامان مواجه می‌شد. گزینه‌ها آنقدر چیزهای مطلوبی نبودند اما بی‌توجهی مادرم از جهت دیگری بود. یک افسانه شخصی برای خودش داشت: اگر قبل از غروب روزِ تعطیل از خانه بیرون نزد، حالش بد میشود و نباید اجازه دهد هیچ چیزی در جهان مخصوصا پدرم حالش را خوب کند.

نمی‌دانستیم کجا باید برویم اما می‌دانستیم به کجاها نباید برویم. مامان اینجور وقتها یک لیست از خیابانها و اماکن ممنوعه شهر داشت. ولیعصر حد فاصل پارک وی تا میدان راه‌آهن، ولنجک، شریعتی، پارک ملت و در نهایت محله‌هایی که آدمهاش خلاف شمایل جمهوری و اسلامی‌ای که مادرم در سرش داشت زندگی می‌کردند. به محض اینکه وارد می‌شدیم – پدرم اینجور جاها را دوست داشت – مامان حالش رو به وخامت می‌گذاشت و خاموشی طولانی مدتِ مادرم با یک پرخاش دردناک می‌شکست.

من هم آن پشت حالم واقعا خوش نبود. فردا شنبه بود و من یک هفته‌ ی تمام دیگر باید مدرسه را تحمل می‌کردم. آخر هفته‌ام با یک پنجشنبه معمولی جلوی تماشا خانه و بعد یک عصر که توش کاری نداشتم ادامه پیدا میکرد و هرچه به آخر روز نزدیکتر می‌شدیم من یک اضطراب سنگینی رو روی شانه‌هام حس می‌کردم. اضطراب پایان هفته. جمعه هم تا حوالی ساعت 11 و یا اگر می‌توانستم صبحانه‌ام را کش بدهم تا 12 می‌نشستم پای فیتیله و بعد یک جمله به معنای کامل ویرانم می‌کرد. بابا می‌خواست باهام درس کار کند. پدر من – به تبعیت از مادرم که در سرش جمهوری اسلامی خودش را  داشت – یک نظام آموزشی کاملا متفاوت تو سرش بود. 2 تا دکترا از ژاپن گرفته بود و با اینکه خودش استاد دانشگاه بود نقدهای جدی‌ای به شیوه آموزش در کشور وارد میکرد. من ریاضی را آنجوری که معلمم بهم گفته بود داشتم یاد می‌گرفتم. روشی که خیلی لازم نبود توش چیزی اثبات شود و کافی بود جوابت درست باشد. و پدر می‌خواست من مثل شرودینگر آجرها را یکی یکی روی هم بچینم و خودم یکبار دیگر فرمول مساحت را از نو بسازم. حالا موضوع بحث ما چه بود؟ مساحت ذوزنقه.

یک ساعتی دووم  می‌آوردم. باهاش بحث میکردم و سعی میکردم قانعش کنم اما حریف خیلی بد بدن بود و از همان اول امیدی به بردم نبود. از وسطهای بحث بغضم میگرفت. جِرَم گرفته‌بود که چرا باید اینجوری سخت لقمه را دور دهانم پیچ دهم، وقتی از اول میدانم قضیه چیست. به ساعت دوم نرسیده بغضم تبدیل به یک عصبانیت نمناک میشد. پدر اما درس را ادامه می‌داد. معمولا غروب آفتاب کارمان تمام می‌شد و من غروبهای جمعه جوری از پدرم تنفر داشتم که انگار پدرم را کشته بود. بعدش دل و دماغ هیچکاری نداشتم. دنیا روی سرم خراب بود و رویش بزرگ نوشته بود: بدبخت! فردا هم باید بروی مدرسه. من حالم خوب نبود، مامان حالش خوب نبود و راستش هیچوقت حالِ بابا را نفهمیدم که خوب است یا نه.

می‌زدیم بیرون. دو تا برادرهایم با رفقایشان زده بودند بیرون خوش بگذرانند و ما فقط همدیگر را داشتیم. مثل یک لشکر شکست خورده به سمت ماشین راه می‌افتادیم. تنها دلیلی که جمع را همراهی میکردم – بگذریم از اینکه اختیار همراهی کردن را نداشتم – یک چیز بود: ساندویچ سها. همان که ذکرش بالاتر رفت. هات داگ پنیر سها از تهِ زیبایی‌های “جناتٍ تجری من تحت الانهار” هم زیباتر بود. رابطه ما کاملا عاشق و معشوقی بود البته لانگ دیستنس و غیر افلاطونی. اما همین را هم از خودم دریغ میکردم. گفتم که…وقتی کوچکی جهان خیلی خیلی بزرگ است و تو چون از خواسته‌ها و ارزشهای آدم بزرگها خبر نداری فکر می‌کنی خواسته هایت کمر شکنند. فکر میکردم خانواده الان در شرایطی نیست که از پس تمناهای نفسانی من برای رسیدن به معشوقم بر بیاید. ماشین بصورت اسلوموشن باغ فردوس را رد می‌کرد من معشوقم را می‌دیدم که با بقیه عشاق سرگرم است. عشقم را در دل نگه میداشتم. صحنه باز کش می‌آمد جای پنیر معشوق و من به ساعت 11 شب که توی تختخواب بدون هات داگ پنیر خوابیده‌ام فکر می‌کردم.